برای دکتر کالیگاری:

جای تو خالیست رفیق.جای تو در بالاترین لینک دوستان همیشگی ام خالیست .یادش بخیر سیگار وینیستون لایت و فلاسک چای و شب بیداری هایمان در اتاقک پشت خانه دو برادر دوقلو.....اتاقی با عکس های آلپاچینو و مارلون براندو ،شجریان و سید خلیل عالی نژاد  آن گوشه دیوار یک سه تار کهنه و تلی از کتاب های نامنظم  روی هم چیده شده.همه چیز بوی شعر و موسیقی و هنر میداد وهمه آن وضعیت و آدم های آنجا متناسب با فکر و سلیقه تو بود .و شاید هنوز هم پابرجاست بی حضور من  همانطوریکه در یاد من هست و همیشه خواهد بود.

***********************

 

 

برای خودم:

کاکه حه مه! دلم برایت تنگ شده. برای سبیل نیچه و افکار پست مدرن و سرخ رنگت با پاتول مشکی و آن کلاه تابلو ،گرفتن سیگار لای دو انگشت به شیوه مارلون براندو و کله کچل جان لاک .....می خواهم برگردی به همان حال و هوای رویایی و مه آلود دراماتیک درنزدیکی یک روستای اطراف بوکان در کلبه ای که با شیوه مهندسی خودم بلوک های سیمانی و سقف چوبی اش را چیدم.و دیوارهایش را مثل تابلوی زندگی خودم نقاشی کردم.و کتاب های مزخرفی که خودم را محکوم به خواندن آنها در این خلسه تنهایی کرده بودم .در میان حصاری از درخت های چنار چسبیده به هم که شب ها با آهنگ سوزناک باد میرقصند.و یک پیک به سلامتی گرگ هایی که همنوا با اهنگ این باد زوزه میکشند و یک پیک دیگر برای ذهنی که خیالت را تا کجا که نمی برد.الان کجا هستم؟اساعت 12 شب توی بار گالیور نشستم.دختری در لیوانم یخ میریزد و بعد آن را پر میکند. یک دختر روس که روبه رویم با مردd آمریکایی دارد بلیارد بازی میکند چشم های من را اغوا میکند.دامن کوتاه مشکی و چسب تنش پوشیده است.انگار ران های سفیدش که از دور برق میزند در پس زمینه  لباس مشکی بیشتر جلوه میکند.تن ظریف و شهوتناک کشیده اش را مثل یک رقاص اغواگر به میز بیلیارد تکیه داده و خم میشود تا با مهارت خاصی توپ  سفید را به سمت توپ سیاه پرت کند.یک پیک هم به سلامتی همین مانکن که رشته خیالاتم را پاره کرد.بعد از ضربه آخر صورت استخوانی و سفید را از میان موهای بلوند و پیچ در پیچش به سرعت به سمت من میچرخاند و با نگاهی جذاب آمیخته با خشم و نگرانی انگار که فکرم را خوانده باشد به چشم های من خیره میشود.باز هم نگران شدم. صدای زوزه گرگی توی ذهنم میپیچد.همه مشکلات و غم های سیاه از لابه لای چین و چروک های خاکستری مغزم وول میخورند.خیلی مسخره است.در جایی که همه خنده های سرخ سر میدهند من قلم و کاغذ در آوردم و برای بوکان سیتی مینویسم.انگار نفر بعدی نوبت من است که بیلیارد بازی کنم.(1)

******************

برای خدا:

خدایا مرا ببخش به خاطر همه بدی هایی که در حق خودم کردم.من را ببخش چون در زمان خوشی تو را از یاد بردم و هر روز توبه میکنم و فردا فراموش.اما دیگر هرگز آرامش تو را از دست نخواهم داد .چون فقدان تو زوال من است.یاد تو و حضورت به من آرامش و نیرو میدهد.خودت را هرگز از یادم خارج مکن که بی توهرگز آرام و قرار ندارم.چون در این غربت تنهایی تنها تو را دارم.و تنها تو پشت و پناه منی.شاید این  سرنوشت من بوده که گناهی بزرگ مرتکب شوم تا از عذاب آن دوباره تو را به یاد آورم.تا همیشه یادم باشد که اگر تو از من روی بگردانی روزگارم سیاه است و مثل گرگ زوزه میکشم.

***************************

 

برای پدرم:

دیشب وقتی که به خاطر دل درد زوزه میکشیدم.یاد تو افتادم که موقع رفتن برایم قرص سایمتیدین گذاشتی و گفتی پسرم غذاهای آنجا به تو نمیسازد.شاید دل درد بگیری.همان قرص هایی که همیشه خودت مصرف میکردی و من تا دیشب نمیدانستم که درد معده چیست و تو چه دردهایی داشتی و من هیچ وقت نفهمیدم.پدر عزیز و مهربانم دل دردهایم را در کودکی همیشه با نوازش دستان چروکیده و پیرت مرحم بودی ولی حالا که به قول خودت مرد شدم با درد و دل های مردانه ام چه کنم؟زمان کودکی همیشه شب ها با قصه و حکایت های تو روی زانوهایت خوابم میبرد و حالا وحشت بی خوابی شبانه را با قرص آلپرازولام رفع میکنم.سفرم که قرار بود یک ماه طول بکشد به سال رسید و غم دوری تو مادرم هر روز روی دلم سنگین و سنگین تر میشود.امروز به من زنگ زدید.مادرم گفت:دیشب خواب تو را دیدم و خیلی نگران شدم.پسرم هیچ کم و کسری نداری؟مریض که نیستی؟کار و بارت خوب پیش می رود؟ولی آخر من چطوری بگویم که شما را کم و کسری دارم.من همیشه برای اینکه دل نگرانتان نکنم میگویم خیالتان راحت باشد.به شما اطمینان میدهم که من در اوج خوشی زندگی میکنم.هرگز پشت تلفن به تو نخواهم گفت.......اما انگار که دردهایم را هم از راه دور احساس میکنید.میدانم اگر همیشه دعای خیر تو و مادرم پشت سرم نبود معلوم نبود که تا حالا چه بلاهایی سرم میامد.آرزو دارم که یک بار دیگر ببینمتان و محکم در آغوشتان بگیرم.نمیدانی چقدر دلم تنگ است پدر!

*****************************

 

برای خوانندگان بوکان سیتی:

در روزگاری که فعل خواندن تنها برای درس به کار میرود و درس را برای نمره میخوانند و نمره را برای مدرک میخواهند و مدرک را برای کار و کار را هم برای ازدواج و ازدواج را برای زندگی و زندگی را برای.......و اگر غیر از این باشد تنها برای سرگرمی است.به شما تبریک میگویم که هنوز مطلب را بی منت تا اینجا خوانده اید.

مطلبی هست که تنها برای خوانده شدن نوشته میشود.مطلبی هست که برای فکر کردن نوشته میشود.مطلبی هست که برای حس کردن نوشته میشود.فکر میکنم احساساتم را برای خوانده شدن نوشتم.

و من تنها به این اهمیت میدهم که حداقل یک نفر باشد که حس کند آنچه میخواند.حتی اگر در آمار بازدید روزانه وبلاگم همان یک نفر باشد.شاید تو همان یک نفری باشی که فکر میکنی....مهم نیست به چه فکر میکنی تنها حس کن آنچه را که تمام نوشته هایم آکنده از آن است.

پاوبلاگی:

این قسمت متن را بی اختیار و خود به خود در همان حال و هوایی که توصیف کردم نوشتم.وقتی به خودم آمدم تصمیم گرفتم همین طوری بدون ویرایش و سانسور آن را در بوکان سیتی درج کنم.