یک بار هم که شده از  چشم من بنگر مرا :

خسته ام از این زندگی ......از زندگی و  مخلفاتش.از آدمها و مخلفاتشان،از احساسات دروغی.از احوال پرسی و تعارفات شابدل عظیمی....از سرعت هجوم به سمت قطار گلشهر! از صف های هزار شاخه و سگ دو زدنهای الکی صبح تا شب ، از چهره های فتو شاپی ،از همصحبتی با رفیق وفادارم "تنهایی"،از آلودگی هوا و تعطیلی پشت تعطیلی،از انتطار هر روزه در آمدن قیمت دلار راس ساعت 12 ،از کارشناسی های روشنفکرانه در تاکسی،از انتظار واهی برای یک مذاکره نمایشی،از انتظار نتیجه آزمون کذایی استخدامی،از شرم داشتن از مدرک مهندسی و بیکاری ،از چشم امید دیگران به من، از مریضی لاعلاج مادر و کلینیک و بیمارستان،از جستجوی داروی نایاب در ناصر خسرو....از مردن مادر و مجلس ختم بی پایان،از بی خوابی شبانه و سرگرمی با فیس بوک،از قرص آلپرازولام و دیازپام 10،از نعشگی با رویای یک عشق ناکام.از رقص حلقه های کج و معوج دود سیگار،از فقدان دوشواری در اخبار صدا و سیما،از دغدغه گرفتن ویزا و ثبت نام پی در پی گرین کارت.از درخشش نقطه امیدی در راه بمبست.از خواندن دلخوشی های تکراری وین دایر و کتاب های روانشناسی،از ثبت نام در کارشناسی ارشد و تصمیم برای دکتری،از احساس تنفر بعد از یک رویای جنسی.از مجردی در 30 سالگی! از انتظار رسیدن به یک روز خوب!

اما تو انکار کن همه اینها را،تو بگو خوب است حال همه ما

اما تو قوی باش ،تو بی آنکه بخواهی فرمانده این جمع مایوس ها شدی چون هنوز در میان همه این بدبختی خوب است کمر خم نکردی ،چشم امید ما به دست توست و میخواهیم خودمان را در تو و طریقت پیچیده تو پیدا کنیم.هنوز منتظر موفقیت تو هستیم تا بلکه ما هم باور کنیم موفقیتی وجود در این منجلاب ناامیدی....