متنی که اسفند 88 نوشتم،امروز در آرشیو همین وبلاگ باز خوانی کردم.یاد آن روزی افتادم که میخواستم این وبلاگ را برای همیشه پاک کنم و شخصیت کاکه حمه را برای همیشه به ذهن خاطره ها و شاید فراموشی بسپارم.اگر آن روز یک دگمه را در صفحه مدیریت وبلاگ فشار میدادم همه چیز تمام میشد.نمیدانم که این مرد در بین این همه دغدغه های جورواجور مردم بوکان طی چه مدتی فراموش خواهد شد.مردی که دغدغه های شهرش را و مردمانش را از زبان همه آنها بیان میکرد.ولی هیچ کس و حتی خودم هم نفهمیدم که واقعا کیست....همچنان که حالا تعدادی از دوستان قدیمی را ندارم ولی مطمئنم که بعضی ها هرگز فراموش نمیشوند.اگر خودشان هم نباشند نوشته هایشان پابرجاست.همچنان که هنوز نوشته های آزاد پرنیان رحتمی در وبلاگش پابرجاست و همچنان نظراتش در آرشیو بوکان سیتی باقی مانده است.این نوشته را دوباره در اینجا درج میکنم تا هم خاطراتم زنده شود و هم قضاوتی باشد برای خوانندگان همیشگی این وبلاگ از تصمیم آن زمان کاکه حمه و ادامه بوکان سیتی تا امروز.
روزگاریست که در میان زندگی پر هیاهوی بی رحم چیزی شبیه مردگی میکنم.تنها زنده ام به اینکه گه گداری مینویسم.اما افسوس که برای این هم دیگر حس و حالی نیست.زندگی در این شهر را دوست می داشتم با تمام آدمهایش که دوست و فامیل من اند.اما هر روز با این جماعت غریبه تر میشوم.و بی رحم هر روز چهره اش بر من عریان تر میشود.تازیانه های او را بر قلبم احساس میکنم.
چند ماه پیش از شغل قبلیم در یک اداره استعفاء دادم و آنچه امروز تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داده افکار رهایی است.مدام نقشه روزی را میکشم تنها با یک کوله پشتی که در آن چند تکه نان خشکیده با چند اسکناس مچاله و یک مداد و دفترچه است به دامن کوهستانی دوردست پناه میبرم.یک جای دور دور بدون یک تلفن همیشه همراه و بدون اینترنت کم سرعت و ماشین پر سرعت و قهوه تلخ اول صبح و دود غلیظ کاپیتان بلاک و همه چیزهایی که غل و زنجیروار دست و پایم را به بیرحم بسته اند. جایی که مشترک مورد نظربسیار دور از دسترس میباشد.حتی دور از تصور و ذهن بشر باشد.
تمام خیابانهای این شهر،کوچه ها ،گذرها و آدم هایش که هر روز با چشم خود میبینم مثل نمایش فیلم ترسناکی از زندگی بیرحم است و این منم که در پستوی تنهایی خودم، جایی در سیتی سنتر بوکان روی یک صندلی چوبی نشسته و از پنجره بی خیالی هر روز این فیلم تکراری را تماشا میکنم.خنده های تصنعی جوانان بیکاری که به تماشای همیدیگر در پیاده روها میروند و ناخواسته بازیگران این فیلمند.دختری زیبا داخل کوچه ای باریک و خلوت قدم میزند.(زُلف را حلقه مکُن تا نکنی در بندم) ناگهان صدای جیغ و فریاد و صورتی که به طرفش نزدیک میشود با دست پس میزند.شاید حس فردین بازی کسی گل کند.(کاکه حهمه سبیل تاب مده!) در همین نزدیکی ها مرد ژولیده ای با دو برابر سبیل تو گوشه پیاده رو نعشه افتاده!نوزادی با بی رحمی در جوی آب میافتد زیرا پدر و مادری که از هم طلاق گرفتند هیچ کدام حاضر به نگهداری این طفل معصوم نیستند،و چه سرگرمی جالبیست برای مردم این شهر، تماشای این معرکه گیری در وسط خیابان(کاکه حهمه سر تکان مده!) تو هم از این مردمی که تماشا میکنند.این است فیلم تماشاخانه ما! زنی که دیروز از او سبزی آش( دۆکڵیو) خریدم شب هنگام در میان زباله های همسایه برای بچه های یتیمش به دنبال نان میگردد.و من از خودم متنفرم که برای تخفیف چند صد تومان پول کثیف چقدر با او چونه زدم.(گر بدین سان زیست باید پست!) آری کاکه حه مه! انگار که یادت رفته تو در زندگی پرشی داشتی به وسعت عشق!ولی افسوس که عشق فرشته ای زیبا و دست نیافتنی بود که تو سالها در ذهن خود ازآن بتی ساختی و در یک لحظه این بت ویران شد.زیرا آن فرشته دست نیافتنی تو را دیروز با چند پسر جوان در یک خانه گرفتند. (افسوس کاکه حهمه دیگر برای گریستن هم اشکی باقی نیست!)یک پُک غلیظ از ته دل بزن.یک پیک به سلامتی بی رحم و یک ضربه بر سیم های بُران تار که انگشتانت را خونی کند.
آه که من حالا چه خوب میفهمم این روح بیقرار و مدرن آلمانی را در پس ابرانسان اش که اینچنین گفت زرتشت:اینان را چیزیست که بدان میبالند.چه نامند آن مایه ی به خود بالیدن را؟«فرهنگ» نامند.همان است که ایشان را از بزچرانان برتر می نشاند.از این رو دوست نمیدارند که واژه«خوار» را درباره ی خویش بشنوند.پس من با غرورشان سخن خواهم گفت.پس از خوارشمردنی ترین کسان با ایشان سخن خواهم گفت:و آن واپسین انسان است.(کاکه حهمه پوزخند نزن!)من به تو گفتم کاکه چون از من بزرگتری و من تنها 25 سال دارم.اما یادت باشد که من ساختمت و شخصیت تو در دستان من است.من اسم حهمه را رویت گذاشتم تا مثل همه باشی! و حهمه ی هم همه ها باشی! تنها اسمی که به تو می آمد.اگر امروز اسیر بی رحم شدم و به بالهایم غل و زنجیر بسته اند در عوض تو میتوانی به هر سوی پرواز کنی!اما بلند پروازی های تو گاهی مرا میترساند.شاید هم من زیادی ترسو هستم و به قول دوستی از طناب سیاه و سفید هم میترسم.اما به زودی تو را خواهم کشت قبل از اینکه آنقدر مشهور شوی که تو مرا به کشتن دهی!مثل ستونی که در روزنامه برای آن حشره کوچک موزی ساخته بودم مرا تا پای مرگ برد.در حالیکه من زیر دست و پا کتک میخوردم و له میشدم اما او طنز گونه مینوشت و شوخی شوخی همه جا را به هم ریخته بود.تا اینکه خودم پاشنه ام را روی سر این حشره مزاحم بچرخانم و له اش کنم. و در آن هنگام بود که دهها نفر پلاکارد به دست (روی آن نوشته:من.......هستم)او را از دست بیرحم نجات دادند.و من از آن روز تا به حال در رویای ساختن ابرانسانم.زیرا که ابرانسان همواره مرا میخواند.به زودی از این شهر کوچک خواهم رفت.زندگی جدیدی را شروع میکنم و شغل جدید با پرستیژ آقای مدیرتنها پله اول است.به حیات دوباره کاکه حه مه امید چندانی نیست.همه چیز بیرحمانه در زیر پای ابر انسان له میشود.قسمت نظرات را بدون تایید باز میگذارم تاهر کس میخواهد بیرحمانه ترین سخنان را نثار کاکه حه مه کند.