چندی پیش مطلب طنزی با عنوان بی فرهنگی یا بافرهنگی بوکان سیتی نوشته بودم که به فرهنگ بعضی برخورد کرده بود. از زمان نوشتن این پست خیلی سال گذشته و در آن زمان یک سر سوزن فرهنگی هم داشتیم و انگیزه ای بود برای نوشتن ولی افسوس حالا به اوج بی فرهنگی رسیدم و کلا امورات فرهنگی در این سیتی را به لقای با فرهنگ هایش بخشیدم.از آنجاییکه این کرد عزیز درخواست نموده نقدپذیری خودم را ثابت کنم و نظرش را تایید کنم، من هم ضمن تایید این نظر آن را در پست جدید هم نمایش میدهم و عینا کلمات ابراز شده ایشان را در اینجا کپی -پیست میکنم.

(باعرض سلام.به نظرمن نهایت بی فکری وحاشیه پردازی اینه که به جای پرداختن به مسایل مهم وعمیق شهرنشینی ،به این مسایل حاشیه ای بپردازیم.درضمن نمیدونم اصلا شمامعنی فرهنگ ومیدونین که بی محابا فرهنگ مردمان شهربافرهنگ بوکان روهدف قرارمیدی اونم بخاطر صرفا تیپهای .... .نمیدونم کی مامردم بوکان ازدست بی فرهنگ بازی شما مهاجرین یایه عده که به زورخودشون شهرنشین کردن نجات پیدامیکنیم.اقاکمی حرمت خودتونو نگه دارین.بخدااگه یه عده که هیچ ازفرهنگ واصول نویسندگی نمیدونن براتون کف میزنن.عوضش خیلیهابه ریشتون میخندن!!!!!!!حالا اگه نقدپذیرین متن من وهم نمایش بدین!)

بیخیال بگذار کسی مثل من هم بیاید و عقده های بی فرهنگی اش را از این طریق خالی کند.

در این شب ها که سر دم انتخابات است و خیابان های این بافرهنگ سیتی ،پر سر و صدا و شلوغ است. در این شهر مثلا قانونونمند  هر کسی ندای نشستن بر منصب قانون گذار سر میدهد.همان که خودش استاد بی قانونیست در این شهر فلک زده صدای گوش خراشش تا ساعت 12 شب گوش فلک کر کرده است.دیگری اگر اغراق نکنم خیابان را قرق کرده و نمیدانم چرا جلوی ماشین ها را میگیرند طرفدارانش،(علت ترافیک !)اوه خدای من...چه با فرهنگ !!!!صدای آژیر آمبولانس و استرس یک شهر شلوغ....

در این ساعات شلوغی گویا کسی موج  چندین باره راه انداخته و طرفدارانش موج مکزیکی میروند.شاید در موج اول و دوم کارهای نه چندان بزرگی کرده بودکه این بار هم...با همین خیالات و افکارات مغتشش در خیابان های پر سر و صدا برای خودم خلوت کردم و قدم زنان به کلونی پرجمعتی از با فرهنگ ها میرسم .چند موتور سوار ماسک فیلم های وحشتناکو اجنه و شیطان به صورت زدند و با صدای سرخپوستان جیغ زنان از میان ترافیک این خیابان شلوغ لایی میکشند.با این تفاوت که فقط نیزه و تیر و کمان ندارند.به کلونی نزدیک تر میشوم .کسی  در آن بالا ایستاده و پشت بلندگو فشار عجیبی به حنجره اش وارد میکند.شعر بی وزن  قافیه این خواننده با صدای مکش مرگ ما رشته افکارم را لت و پار میکند.نون و پنیر و سبزی تو چرا اینقدر میلرزی !.......چند جمله بریده بریده که نفهمیدم چه بود و آخرش به این ختم میشد:(من فقط به تو رای میدم.) تازه شاعر در میان ابیاتش از حاضرین هم تعریف میکند و گویا شاباش هم میگیرد و هلهله کنان یک دفعه صدای ناهنجارش را بلندتر نعره میزند.درن درن درن .....هی هی هی هی هی هی هی  ....هایییییییییی ...  مردم هم دور همی مشغول رقص و پایکوبی و "هه لپرکی"  هستند.انگار توی یک عروسی خیابانی هستم  که آنقدر شلوغ است و اصلاحا هه لایی است که پدر حواسش به پسر نیست( باب اگای له کور نیه)خلاصه افکار لت و پار خودم را  از میان جمعیت  از خود بیخود جمع و جور میکنم که حاشیه نروم و به قول دوست فرهنگ شناسمان به مشکلات شهرنشینی بپردازم.حالا اینبار با سبز شدن چراغ مستقیم به سمت فرهنگ حرکت میکنم که ناگاه  یک ماشین در سر چهار راه به جای توقف در چراغ قرمز عمود بر من و به قصد من  پایش را روی پدال گاز گذاشته تا به سرعتش اضافه کند.من بی فرهنگ در حال توقف هستم و با انگشت اشاره چراغ فراموش شده را به او نشان میدهم که شاید بنده خدا از فرط مستی متوجه آن نشده باشد! آه چه اشتباه بزرگی کردم.خب نمیدانستم ،شاید فرهنگ در اینجا برعکس شده و تقصیر من است که با دیدن چراغ سبز توقف نکردم.همان ماشین به سرعت دنبالم میکند .بوق ممتد میزند و در کنار من توقف میکند. سرش را از پنجره ماشین بیرون آورده و صدای دل انگیز بزغاله در میآورد کمی هم تعریف و تمجید مهربانانه با صدای .... که چقدر شهروند وظیفه شناسی هستم و حس مسئولیت و با فرهنگی مرا به نویسنده ای تبدیل کرده که بیچاره خیلی ها که نویسندگی بلد نیستند برایم کف میزند.آه خدایا من چقدر دل خوشم که برای این سرخوش ها مینویسم.میخواستم فرهنگ را به آخرش برسانم که آخرش در این مقاله ضعیف نمیگنجد، چون خیلی زیاد است.مگر فرهنگ را میتوان خلاصه کرد؟خلاصه اینکه آخرش همیشه من با خودم کلی کلنجار میروم که این پستی که الان نوشتم روی وبلاگ بگذارم یا نه؟دوباره برای این سیتی نشینان بافرهنگ قلم فرسایی کنم یا روح فرسا شوم؟زبان به کام گیرم یا نعره و فریاد کشم؟سربه بیان کشم یا دندان خشم روی جگر خسته فرو گذارم؟و حالا نتیجه اینکه گذاشتم تا بافرهنگ ها بخوانند و قضاوت کنند .بین خودمان باشد.مبادا غریبه ها بفهمند.....