همیشه یکی از افتخاراتم این بوده که قدیمی ترین وبلاگ نویس بوکان هستم.حداقل اگر قدیمی ترین  هم نباشم این را میدانم که جزو قدیمی ترین ها هستم.نمیدانم آیا این هم چیزی است که میشود بدان افتخار کرد یا نه...بالاخره ما ایرانی ها همیشه باید دنبال یک چیزی باشیم که با آن پز بدهیم .
 
 حدودا 12 سال پیش بود که اولین بار شبکه اینترنت دایال آپ به بوکان رسیده بود و پس از کلی خش خش و صداهای عجیب و غریب که از خودش در می آورد و جان کندن مشقت بار مودم ذغالی اگر خطها مشغول نبود می توانستی به اینترنت وصل شوی! البته قبل از آن هم که مردم اینترنت خانگی داشته باشند یکی دو کافی نت به تازگی دایر شده بود.(شما یادتون نمیاد!) سرویس های ارائه وبلاگ فارسی مانند بلاگفا و پرشین بلاگ هنوز تاسیس نشده بود و عموما وبلاگنویسی کلمه ای غریب و نا آشنا بود.کسانی هم که میخواستند وبلاگ داشته باشند از فضاهای مجانی بعضی از سایت ها مانند یاهو استفاده میکردند و صفحات و قالب وبلاگشان را هم میبایستی به شیوه ای ناشیانه و ابتدایی خودشان طراحی میکردند.از طرفی مشکلات زیادی برای فارسی نوشتن و تایپ کردن وجود داشت.اولین وبلاگ من در سایت جیوسیتی که یک فضای مجانی وابسته به یاهو ارائه میداد با نام "کلتپه سیتی حدود 10  سال پیش ساخته شد.بعد از آن چند وبلاگ دیگر در بلاگفا و پرشین بلاگ با نام های دیگر ساختم.5 سال پیش بوکان سیتی را که جزو اولین های بوکان بود دایر کردم و تا به امروز فعالیت دارد.از آن زمان تاکنون من بسیاری از روزنامه نگاران مشهور کرد را که از نزدیک می شناختم به وبلاگنویسی دعوت کردم.حتی خودم برایشان وبلاگ تاسیس کردم و شیوه اداره کردن وبلاگ را به آنها یاد دادم.چون اعتقاد داشتم و هنوز هم دارم که این شیوه نوشتن و ارتباط با خواننده راحت ترین و خالصانه ترین روش ابراز عقیده است.نوشتن با یک نام مستعار در حالیکه نه خواننده تو را میشناسد و نه تو خواننده را میشناسی و تنها از طریق قسمت نظرات وبلاگ این دو نفر میتوانند به راحتی با هم ارتباط داشته باشند و از عقاید یکدیگر با خبر شوند.این نوع ارتباط که در آن هیچ تعارف و ریا و ظاهر سازی وجود ندارد خالص ترین نوع ارتباط بین انسانهاست.هر کسی واقعا آنچه در دلش باشد بیان میکند.کسی که مخالف نوشته ات باشد یا از تو خوشش نیاید می تواند بدترین و رکیک ترین کلمات را نثارت کند.کسی که واقعا از نوشته خوشش بیاید میتواند حرف دلش را بزند.باقی اش بستگی به جنبه و ظرفیت ما داردکه تا چه اندازه از این آزادی بیان درست استفاده کنیم!اینکه احساساتمان را چطور بیان کنیم و بدون توجه به این موضوع که چه کسان دیگری آن را میخوانند و میبینند حتی اگر شامل زشت ترین و رکیک ترین کلمات باشد به یک بازیکن فوتبال یا مجری تلوزیون که در کشور دیگری زندگی میکند و کیلومترها از ما دور است بدون شناخت از شخصیت و طرز فکر آن شخص نثارش میکنیم.وقتی هم پایش میافتد ادعای بافرهنگ ترین و با ادب ترین و اسلامی ترین وقدیمی ترین و......در همه چیز (ترین) ما گوش فلک را کر میکند.بگذریم!

 

بازهم صد رحمت به آن وقت ها که شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک اینقدر همه گیر نشده بود که الان هنوز بچه سر از تخم در نیاورده پدر و مادرش یک صفحه شخصی در فیس بوک برایش باز میکنند و از همان بدو تولد به وبلاگنویس میشود.اصطلاحا به اینها میگویند جوجه وبلاگنویس ! یک زمانی هم هر کسی از مادرش قهر میکرد یک وبلاگ با پسوند بوکان میزد و یا با هدف به خصوصی مثل انتخابات شروع به تخته گاز رفتن و توهین و هجو های مبتذل و یا نوشته های بچه گانه در مورد اشخاص و یا بزرگنمایی های عجیب از یک فرد عادی ، به دروغ یا درست صفحه سیاه میکرد.جالب است که عده ای هم پیدا می شوند که همان خزعبلات را از این وبلاگ ها کپی کرده و در وبلاگ خودشان بازنشر میکنند.اگر در فیس بوک باشد با همان نام جعلی یا صفحه خودشان پست ها را دوباره منتشر میکنند.اصطلاح "سرقت ادبی "شنیده بودیم.ولی برای این جور چیزها باید گفت "سرقت بی ادبی"خلاصه  بعد از مدتی هم همین ها زود صحنه را ترک میکنند و شیرین کاری هایشان در فضای اینترنت سرگردان باقی میماند و عاقبت در این فضای مسموم اگر مثلا فردی نا آشنا به این سیتی باشی و بخواهی نام (بوکان) را در اینترنت سرچ کنی با صدها وبلاگ و  صفحه بی نام و نشان و هجونامه های بی ربط مواجه میشوید که نه حاوی نوشته ای درخور و شان این شهر باشد و نه موضوعی که مربوط به شناساندن هویت فرهنگی و مردم آن است.در نتیجه بیشترین صدمه و لطمه به قشر وبلاگنویس واقعی و زحمتکشانی میخورد که سالهای سال است بدون خستگی و بی ادعا هر چند روز یک بار مطلبی را که ساعت ها با اندیشه و تفکر خود و رعایت اصول روزنامه نگاری و سبک وبلاگنویسی مختص به خودشان می نویسند و در وبلاگی که نهایتا روزی 50 یا 60 بازدید کننده دارد میگذارند.آن زمان که وبلاگ ها انگشت شمار بود و این همه جوجه وبلاگنویس وجود نداشت. همه وبلاگها با هم دوست بودند.اکثرا در بیرون از فضای مجازی همدیگر را میشناختند و چه در بیرون و چه در داخل فضای مجازی احترام و حرمت همدیگر را نگه میداشتند.کسی جار نمیزد مثلا صاحب فلان وبلاگ که با اسم مستعار مینویسد چه کسی است.

 

متاسفانه هنوز هم مساله وبلاگ و صفحه شخصی در میان ما جا نیافتاده و یا به غلط جا افتاده است.و مثل بسیاری از امورات دیگرمان خیلی پیش پا افتاده و سطحی با یک نوشته برخورد میکنیم.هیچ وقت فکر نمیکنیم کسی که ساعتها وقت خود را برای این نوشته گذاشته و با چه دقت و وسواسی یک مسئله حاد اجتماعی را در ذهن خود تجزیه و تحلیل کرده و به آن پرداخته است.نوشته ای که بدون ملاحظات سیاسی و عواقب پیگرد نویسنده بسته به جرات و جسارتش منتشر میکند تنها برای همان 60 یا 70 نفری که شاید در بینشان تنها یک نفر پیدا شود که این حرف ها را بفهمد و درک کند.همان یک نفر کافی است تا بدانی که نوشته ات بی خود و بی جهت نبوده و هنوز در این شهر کسانی همفکر خودت پیدا میشود که دلسوز و غمخوار این شهرند و قلبشان برای بوکان میتپد و به این خاک و به مردمش تعصب دارند.شاید آن یک نفر شهردار شهرت باشد و یا نماینده ای که هر روز این حرف ها و نوشته ها را میخواند تا بداند به کجا باید رفت.فقط باید یک وبلاگنویس باشی تا بفهمی یک نوشته که فریاد دلی بوده و از دلت برخواسته برایت چه ارزشی دارد و چه تعصبی روی آن داری .....همان نوشته ات را کسی اگر در جایی با ذکر نام وبلاگ بازنشر میکند چقدر باعث خوشحالی ات میشود که میدانی مخاطبان بیشتری صدای فریاد دلت را میشنوند.(تا همین جا هم که آمدید خودش کلی حرف است.علی الحساب از شما خواننده محترم سپاسگذارم که این همه پرحرفی های من را خوانده اید و خسته نشدید.)

گاهی اوقات یک جمله از همان مقاله خودت را در گوگل جسجو میکنی و می بینی چقدر صفحات جورواجور پیدا میشود که همان کلمات و همان جملات تو را که برای انتخاب تک تکشان وقت گذاشتی و با چه وسواسی نظم و ترتیب قرارگیری این واژه ها و جملات را گزینش کرده ای خیلی راحت کپی برداری کرده است و بدون ذکر منبع و حتی با نام خود در وبلاگش یا در یک نشریه و مجله ظاهرا رسمی استفاده کرده است.مثل اینکه کسی بچه شما را بدزدد و بعد هم ادعا کند که پدر این بچه ای است که با زحمت بزرگ کردید.اگر شما باشید چه حالی میشوید.(قطعا که نمیگویید زیاد سخت نگیر!!!!) باید نویسنده باشی تا بفهمی چه احساسی به انسان دست میدهد.

متاسفانه امروز همین وبلاگنویسان حرفه ای  آسیب پذیرترین و مظلوم ترین قشر نویسندگان هستند چون عملا از طرف هیچ مرجع قانونی حمایت نمیشوند و خصوصا در کشور ما که این شیوه دزدی کردن از اثر دیگران یک امر رایج و عادی است و هیچ پیگردی ندارد.مخصوصا اگر با نام مستعار بنویسی مثل بچه یتیم ها با وبلاگ تو رفتار میکنند چون هنوز بسیاری از مردم درک نکرده اند که قانون کپی رایت که در همه جهان وجود دارد و هنوز در کشور ما جدی گرفته نمیشود یعنی دزدی آشکار از یک نویسنده و هنرمندی که اثرش را با هزاران زحمت و هزینه تهیه و منتشر کرده است.

انگار که ما نویسنده ها همیشه غمی را با خود یدک میکشیم.نویسنده از هر نوعش که باشی چه روزنامه نگار و چه رمان نویس و طنزنویس و وبلاگنویس و.....مردم یک جور به خصوصی به شما نگاه میکنند.ظاهرا همه دوستتان دارند و مایلند که با شما هم صحبت شوند اما.... عموما تصوری که نسبت به نویسنده داریم همیشه یک انسان افسرده با چهره ای خاص و ماتم گرفته و  اگر مرد باشد با ریش و پشم بلند و عجیب یا سبیل های آویزان و سیگاری گوشه لب و نگاهی که به دوردست ها است.همه یک ورزشکار یا خواننده  را خوب میشناسند و برایش کف میزنند و به طور اغراق آمیزی بزرگش میکنند اما یک نویسنده هر چقدر هم که خوب بنویسد و حرف دل مردم را بزند همچنان گمنام باقی میماند و کسی نمیفهمد با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکند.

چون حاضریم برای تماشای یک مسابقه ورزشی کلی پول بدهیم و یا برای رفتن به یک کنسرت کلی خرج میکنیم اما حاضر نیستیم برای حمایت از روزنامه ای که از طرف چند جوان صاحب فکر و اندیشه شهر خودمان که خدا میداند با چه زحمت و مشقتی چاپ میشود 500 تومان پول بدهیم.چون همیشه فکر میکنیم هر نوشته ای و هر کسی که مینویسد حتما به جریان خاصی وابسته است و یا از جایی پول میگیرد.انتظار داریم همین را هم مجانی دریافت کنیم.ناخواسته در برابر هر صاحب قلمی جبهه می گیریم.حاضر نیستیم برای کتابی که به تازگی از طرف یکی از نویسندگان همشهری خودمان منتشر شده چند هزار تومان پول بدهیم.تنها زمانی بعد از مرگشان به نام آوران شهرمان افتخار میکنیم که چه شاعری بود!چه نویسنده بزرگی!چه موسیقیدان بزرگی بود همان که زمانی زنده بود گوشه پیاده روهای خیابان بوکان برای عابران رهگذری مینواخت تا شاید خرده پولی یا نان شبی در کاسه اش بیاندازند.امروز شده باعث افتخار ما بوکانی ها و سنگ مزارش را به سینه میزنیم و برای شادی روحش فاتحه میخوانیم.
به قول نیچه:نام آوران پس از مرگ چون من _ از نام داران روزگار بدتر فهمیده میشوند،اما بهتر به حرفشان گوش میدهند.سرراست تر بگویم ما را هرگز نمیفهمند_و اینجاست سرچشمه اعتبار ما! *
این جو مسموم را همین جوجه های به ظاهر وبلاگنویس به وجود آورده اند که ارزش و حرمت قلم را نمیدانند و شخصیت افراد را پایمال کرده و با نوشته هایشان فرهنگ توحش و توهین و فحاشی و سرقت ادبی را به جای فرهنگ اندیشه و خرد و ادب و نزاکت به کار میبرند. حتی کسانی را که نمیشناسند و در خارج از کشور و در کیلو مترها دورتر از ما هستند از  نشان دادن شخصیت جاهل خود بی نصیب نمیگذارند.
 
پی نوشت:
* فریدریش نیچه _غروب بتها _ ترجمه:داریوش آشوری-ص 24