این روزها هوا تاریک شده گویی رنگ شهر ما هم عوض شده.آدم ها مهربان تر شدند.بوهایی به مشام میرسد به قول شاعر مژده ای بوکان بوی انتخابات میاید.....

این روزها کسانیکه زمانی سلامت را پاسخی نمیگفتند به گرمی به آغوشت میگیرند! دو دستی دستانت را گرم میفشارند و با صدای آرام و صمیمی تعظیم کنان جویای احوالت میشوند....راستی من را یادت می آید؟کلاس اول ابتدایی ،مدرسه.....ما هم کلاسی نبودیم؟نه ولی حتم دارم در یک مدرسه بودیم.شاید هم مدرسه هایمان کنار هم بوده است.یادش بخیر چه دورانی داشتیم با هم. ببین چطور شناختم تو را ،مگر میشود نشناسم؟!! مگر میشود تو را فراموش کرد؟راستی میدانم تو هم من را فراموش نکردی و نخواهی کرد.این روزها آدم آنقدر سرش شلوغ است که دیگر فرصت نمیشود احوال یکدیگر را بپرسیم.بلاخره خودت میدانی یک دنیا برنامه دارم برای این شهرمان.باید به فکر طرفدارانم باشم.آنگاه از خودت میپرسی چه خبر است؟این بنده خدا سرش به جایی خورده یا جایی به سرش خورده که اینچنین مهربان شده است. شاید خبری شده.....بله تعجب ندارد قطعا خبری شده آدم ها که همین گونه خود به خود از خود بی خود نمیشود! وسط خیابان شلوغ یا از پیاده رو  آن سوی خیابان کسی دو دستش را تا آنجایی که جا دارد از مفصل ترقوه اش بیرون میکشد و مکزیکی تکان میدهد  تا تو را متوجه حضورش کند همیشه یادت باشد سلامی که بوی خوش آشنایی دور میدهد  هرگز بی طمع نیست.....

 

جمعه ها بعد از ظهر سرگرمی مردم خوب ما رفتن به جاده کوسه و افتادن در توفیق اجباری ترافیک جذابی است که جوانان غیور ما از داخل ماشین ها چشم هایشان را به چرا میبرند و همدیگر را دید میزنند.و دست فرمانشان را به رخ هم میکشند.اما این جمعه ای که پشت سر گذاشتیم پروسه چشم چرانی در طبیعت و سبزه ها گویا جالب تر شده بود و چندی از کاندیداهای محترم شورای شهر با کت شلوار اتو کشیده تیپ زده بودند و مثل صاحبان عروسی که دم در به استقبال مهمانان میایند جلوی میدان ورودی جاده کوسه صف کشیده بودند و برای ماشین ها با حرکت دست بای بای میکردند و همراه با لبخند ملیح از نوع ژکونت گاها اموج نرمی از نوع مکزیکی میرفتند.

 نتیجه میگیریم که انتخابات باعث تقویت روابط دوستی و آشنایی های کمرنگ و گاهی بیرنگ و نامرئی در بین افراد میشود و تا روز انتخابات این روابط داغ داغ باقی میماند.

سر هر کوی و برزن پر ازپروفسور و استاد و دکتر و مهندس و حاجی و کربلائی و مشدی و ....پیشوند و پسوندهای جورواجور پشت بلندگوها فریاد و شعار سر دادند که ای بوکان دوباره میسازمت.جدا کسی تا حالا خبر نداشت در این شهر این همه دکتر و مهندس و حاجی و مشهور به .....داریم.جالب است هرکدامشان هم چندین پست با هم دارند که عضویت شورای شهر در برابرشان بسیار ناچیز است..یکی مدیر عامل ده ها شرکت و انجمن و اتحادیه و صنف و ....مشاور دستیار معاون آبدارچی فلان وزارت خانه و دیگری دانشجوی دکترای عالی فلان رشته که مجهز به پیشوند جناب دکتر با امکانات فول اتومات و خدمات پس از فروش .....

دیگری دکتر ...است.یعنی هنوز دکتر واقعی نشده کمی مانده درسش تمام بشود.او سخت برای دکترا درس میخواند و تصمیم گرفته که حتما قبول شود.یک بار هم از جلوی درب دانشگاه رد شده و احساس استادی به او دست داده و او هم دستش را محکم گرفته و هنوز ول نکرده است.میخواهد کنکور شرکت کند و قطعا هم دکترا قبول میشود.البته اگر اول فوق لیسانسش را بگیرد.آن هم مستلزم گرفتن لیسانس است.البته اگر کنکور قبول شود.پس عزمش را جزم نموده که ادامه تحصیل بدهد و در این مدارس شبانه روزی که دیپلم میدهند ثبت نام کند.ولی او باید اول در کلاس نهضت سواد اموزی شرکت کند تا سواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد!!!!! به هر حال برای کاندیدا شدن یک پیشوندی لازم است.و بطوریکه این پیشوندها ارزش و احترام و ابهت خاصی میآورد ولی پسوند برعکس عمل میکند.مثلا : عبده دم رووت(عبدل مشهور به :دهانش لخت است)مچه ره ش(مصطفی سیاه )عبه ده رژی(عبدالله میریزد.)ساله خرموله(صالح گرد و دایره ای) عزیز گازول(عزیز گاو زول کنایه از گاو هفت خط)

نتیجه میگیریم که انتخابات باعث بروز پیشوند  و چسباندن به آگهی افراد میشود.

در و دیوارهای شهر پر از عکس ها و پوسترهایی از انواع ژست های شش در چهار مخصوص گذرنامه با لبخند ملیح و لبخند ژکونت و لبخند جلف و لبخند بغض آلود و لبخند شیطانی و همراه علامت هایی با نشان دادن انگشت خط و نشان،انگشت هفت،انگشت وسط،انگشت بیلاخ ،انگشت به شقیقه(متفکرانه)،انگشت به دهان(متعجبانه)انگشت زیر چانه(بازیگرانه)انگشت تو دماغ(جستجوگرانه) میبینیم که دستاوردهای بزرگ هنرمندان بوکانی در صنعت "فیتو شاف" را در تخصص های ماتحت الطبیعه در برداشتن زیر ابرو و عمل دماغ و پروتز لب و گونه به نمایش میگذارد.

چسباندن آگهی و تبلیغات به سطل زباله های شهرداری با چهره جذاب فیتو شاپ شده نشانه زیبا سازی بصری چهره شهر و قانومندی بیش از حد کاندیدا هایی هستند که عضو شورایی خواهند شد که قرار است مجری و ناظر قانون شهر باشند.

(چسباندن آگهی به این مکان هیچ گونه پیگرد قانونی ندارد.تا میتوانید کاغذ بچسبانید که دست گل شهرداری معلوم نشود.)با تشکر: روابط عمومی دسته گل های شهرداری بوکان

نتیجه میگیریم که انتخابات باعث حیف و میل شدن و هدر رفتن و گران شدن کاغذ و عکس که نمیشود هیچ  بلکه کمک زیادی هم به زیبا سازی شهر میکند و در هر کجای شهر سر بچرخانیم شاهد چهره های جورواجور زیبای فتو شاپ رنگی خواهیم بود.

دکتر فرهاد پیربال میگوید:(اوتوریته ها)دستگاه های مسئول کاش به جای تربیت این همه روشنفکر یک کارخانه بازیافت کاغذ تاسیس میکرد که این همه کاغذ پاره ای که روشنفکران ما هدر میدهند بازیافت کند تا سرمایه ملی دوباره به چرخه اقتصاد و صنعت بازگردد.

آتش از بلندگوها بلند میشود.و صدای موسیقی شاد کردی احساسات آدم را نصف شب به وجوه می آورد و در یک حالت چشمان نیمه باز و خواب آلود تو را به دنیای دیگری میبرد که روی دو پا بند نمیشوی و با رقص و سماع و پایکوبان به استقبال بزم چهارم دموکراسی خواهی این تماشاخانه شبانه میروی و در این دریای مواج همچون کشتی بی لنگر کج میشوی و مج میشوی اما چون موج ها به هم برخورد میکند و بلندگوی ستادها مقابل هم قرار گرفته و آدم نمیداند با کدام صدا و کدام آواز برقصد.آن یکی باند بلندگوهایش قوی تر میشود.انگار شیب زمین تغییر میکند.موج جمعیت به  سمت ستادش سرازیر میشود.در این کش و قوس جمعیت قاپی به سوی خود ناگاهان یکی را روی دوش سوار میکنند و در وسط خیابان میچرخانند."ستاد سیار مردمی" ببخشید ،چوپان و گله اش

نتیجه اخلاقی:انتخابات باعث یک بزم و شادی عارفانه و انقلاب درونی و گاها ترافیک خیابانی و موج عظیم دموکراسی مکزیکی میشود که آدم ها را خود به خود از خود بیخود میکند. (الکساندر کاکه حه مه)

خدایا این روزهای خوش را از ما نگیرد.کاش تمدید شود.کاش همیشه انتخابات باشد.این مردم بیچاره به چی بخندند.این فلافل فروش و رفتگر و دستفروش خیابان ما بیکار خواهند شد.آن مرد را دیشب با چشم خود دیدم که در بین زباله های مردم به دنبال چیز به درد بخور میگشت.....چه میکردم؟ دوربین عکاسی ام منتظر است که یک صحنه دلخراش برایتان شکار کنم و یا از دردهای بی درمان این مردم بگویم که گوشهایشان از وعده ها و فریب ها پر است؟دیدن بعضی چیزها آنقدر درد آور است که حتی جرات نمیکنی به آن صحنه نزدیک شوی چه بسا بخواهی چیزی را توصیف کنی که برای ندیدن و نشنیدنش به شب پناه میبری،به مخاطبی که نه تو او را میشناسی و نه او تو را میشناسد.اما بهتر از هر کسی حرفهایت را درک میکند.دردهایت را حس میکند......

امروز با ناله های بغض آلود و صدای گرفته پیرمردی از خواب پریدم که شب را تا صبح درد کشیده بود.پیرمردی که با ناله هایش من را صدا میزد.صبح زود تنها فرصت کردم پدرم را برای مداوا به بیمارستان ببرم.